Nius
Viewing Telegram channel @romankhooneh (🔞بانکــــ‌‌دار🔞)
This is channel preview
create account to subscribe to this channel, browse for more
July 3rd 2019, 3:34:16 pm

#دختر_یا_دردسر

#part_99

@romankhooneh

خودم رو، روی صندلی رها کردم و کلافه گفتم: اعصاب برای من نزاشتین.
رو به روم، نشست و دست‌هاش رو روی سینه‌ش گره زد: چرا؟
- چرا؟ واقعا نمی‌دونی؟ پس فردا قرار بریم مسافرت من حوصله‌ی ساحل و اون پسر رو ندارم، نمی‌دونم قرار چی بشه.
خونسرد نگاه‌م کرد: نگران نباش، قرار نیست اتفاقی بیفته تو به من خیلی کمک کردی ساحل خیلی از زندگی‌م فاصله گرفته و من آرامش دارم.
صاف نشستم: پس من چی؟ آرامش من بهم ریخته.
سرش رو لحظه‌ای پایین انداخت و بعد از اون، مهربون نگاه‌م کرد: چیکار کنم الان حال‌ت خوب بشه؟

یه چیزی ته دل‌م فرو ریخت، این آدم با این نگاه آرشاویرِ؟ همین نگاه، همین لبخند به طرز عجیبی حال‌م رو خوب کرد، من چَم شد؟
نفس عمیقی کشیدم من آدمی أم که از این فرصت ها استفاده نکنم؟
چند وقت می‌شه سینما هشت بعدی نرفتم بچه ها هم که اصلا پایه‌‌ی این‌جور جا ها نیستن، تنها هم دوست ندارم برم.

بزار اول خودم رو یه خورده لوس کنم؛ سری بالا انداختم: نه لازم نیست.
از جاش بلند شد و سمت‌م اومد، کنار صندلی‌م ایستاد و شیطون گفت: یه برقی چشم‌هات زد که می‌دونم فکرهایی داری، امروز من بهت مرخصی می‌دم حالا کجا بریم؟

نا خودآگاه نیش‌م باز شد و از جام بلند شدم، خیره بهش گفتم: مطمئنی پشیمون نمی‌شی؟
سر تکون داد: نمی‌شم.
کیف‌م رو برداشتم و پر رو گفتم: پس بزن بریم سینما هشت بعدی.
ابرویی بالا انداخت: بریم.
- ایولا پایه‌ای ها.
در اتاق رو باز کرد و به بیرون اشاره کرد: زبون نریز.
خندیدم و از اتاق خارج شدم.

خواستیم از شرکت بیرون بریم که آرام راه‌مون رو سد کرد و با لبخند پهنی گفت: کجا می‌رید؟
آرشاویر دست‌ش رو دور کمرم انداخت، ببین باز بهش رو دادم.
: نفس کسالت داره امروز رو بهش مرخصی دادم.
آرام شیطون گفت: نفس کسالت داره تو کجا؟
اخم ریزی بین ابرو های آرشاویر نشست.
و آرام با خنده ادامه داد: خیلی‌خب چه سگرمه هاش تو هم رفت، برید من این‌جا رو دارم، نفس جان مواظب داداش‌م باش.
- باشه قول می‌دم جوری بزنم‌ش که سیاه و کبود نشه.
سَرِ آرشاویر سمت‌م‌ چرخید، با نگاه‌ش بهم گفت کاری رو بگو که عرضه‌ش رو داشته باشی.
لبخند دندون نمایی تحویل‌ش دادم: عشقم بریم؟
گوشه‌ی لب‌ش کج شد: بریم عشقم، بریم.
با آرام خداحافظی کردیم و بالاخره راهی شدیم.

July 3rd 2019, 3:34:17 pm

#دختر_یا_دردسر

#part_100

@romankhooneh

وارد سالن سینما شدیم، آرشاویر رو بهم گفت: شما بشین من بلیط بگیرم بیام.
به صف نگاه کردم، زیاد شلوغ نبود.
روی صندلی های پلاستیکی نشستم و پا روی پا انداختم.
به بنر بزرگی از عکس‌های دایناسور و آدم خور نگاه کردم و لب‌م رو از داخل گاز گرفتم.
راستی راستی نخورن من رو بی‌چاره بشیم.
به افکارم خندیدم چون من بادی نیستم به این بید ها بلرزم البته بر عکس گفتم؛ آرشاویر از دور سمت‌م اومد بچه‌ی مردم سکته نکنه رو دست‌م بمونه؟

مقابل‌م ایستاد: بریم؟
از جام بلند شدم و مردد گفتم: می‌خوای نریم؟
ابرویی بالا انداخت: ترسیدی؟
حق به جانب گفتم: کی؟ من؟ نه بابا گفتم شما نترسید.
آرشاویر: نه من مشکلی ندارم، دوست دارم ببینم چه‌جور جایی هست.
متعجب گفتم: چی؟ مگه تا به حال نیومدی؟
سر بالا انداخت: نه.
لب‌هام رو به پایین متمایل کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم: نچ نچ، پس نصف عمرت بر فناست.
ابرو هاش رو بالا داد و چشم‌هاش رو درشت کرد: واقعا؟
- نه پس، بدو بدو بریم که پنجاه سال عقب افتادی.
سمت سالن رفتم و ریز خندیدم، خودش رو بهم رسوند: آهان پس شما الان از هفتاد سال عمرتون نهایت استفاده رو بردین؟

نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم، به سرم زاویه دادم و همون‌طور که نگاه‌ش می‌کردم راه هم می‌رفتم و گفتم: در هیچ صورت کم نیار.
چشمکی بهم زد: اگه کم بیارم شما من رو تا صد سال می‌رسونی.

اومدم جواب‌ش رو بدم نمی‌دونم پام به چی گیر کرد، قبل از این‌که کله پا بشم صاف تو بغل یه بی‌چاره‌ای رفتم؛ حالا چرا بی‌چاره؟ خوش به حال‌ش شد.

خودم رو جمع و جور کردم و با خجالت و سری که پایین بود گفتم: معذرت می‌خوام.
پسر گفت: خواهش می‌کنم اشکال نداره.
آرشاویر کنارم ایستاد و مچ دست‌م رو گرفت و عصبی گفت: تو چرا عذر خواهی کردی؟
چشم‌هام درشت شد و به آرشاویر نگاه کردم، چهره‌ی
درهمی که رو به سرخی بود من رو ترسوند و گفتم: یعنی چی؟ خب من دست و پا چلفتی شدم بغل ایشون افتادم.

و به پسر نگاه کردم یا خدا این چیه؟ چرا موهاش این‌جوریِ؟ کل سرش خالی بود فقط وسط رو یه تیکه نگه داشته و زرد هم هست، رژ قرمز هم زده.
جون‌م چه ابرو های خوشگلی واستا آدرس آرایشگاه‌ش رو بگیرم.
یه چشمک ریز بهم زد، آرشاویر چنان یقه‌ش رو گرفت و به ستون سالن چسبوندش گفتم الان کل سالن پایین میاد و...

July 3rd 2019, 3:34:17 pm

#دختر_یا_دردسر

#part_101

@romankhooneh

با ترس سمت‌شون رفتم و بازوی آرشاویر رو گرفتم: آرشاویر ول‌ش کن.
یقه‌ش رو تا جایی که می‌تونست توی مشت‌ش جمع کرد و با دندون‌هایی که روی هم فشار می‌داد گفت: چه غلطی کردی؟
پسر با ترس گفت: آقا یقه رو ول کن، من چیکار کردم؟
همزمان یه پسر دیگه خودش رو وسط انداخت و رو دست آرشاویر زد: ول‌ش کن چیکارش داری؟
آرشاویر با دست‌ چپ‌ش این یکی رو هم گرفت، نمی‌دونستم بخندم یا این‌ها رو جدا کنم.

آرشاویر با غیض گفت: تو چی می‌گی؟ واسه چی پا لِنگی انداختی؟
چشم‌هام درشت شد: چی؟ پا لنگی انداخت؟
آرشاویر: آره، واسه همین گفتم چرا عذر خواهی کردی.
جلو رفتم و با کیف‌م یکی تو سر پسر زدم: بی‌شرف تو پا لنگی انداختی؟ از قصد من رو تو بغل رفیق‌ت انداختی، آرشاویر تا می‌خورن بزن.

حالا این دو تا نزدیک بود اشک‌شون در بیاد و به غلط کردن افتادن، آرشاویر ول‌شون کرد و با اخم گفت: دفعه‌ی خواستین غلط زیادی کنید، ببینید طرف حساب‌تون
کیه این بار ول‌تون کردم یه بار دیگه شما دو تا رو ببینم بی‌چاره‌تون‌ می‌کنم هِرّری...

نمی‌دونم چطوری فرار کردن، با خنده گفتم: وای چقدر ترسیدن.
با اخم ریزی بین ابرو هاش گفت: وقتی جلو تر از من راه می‌ری همین می‌شه.
لب‌هام رو به پایین متمایل کردم: خب چیکار کنم؟ مگه من گفتم پا لنگی بنداز؟
به بازوش اشاره کرد، خنگی گفتم: ها؟
آرشاویر: بازوم رو بگیر.

چشم‌هام درشت شد، نکنه راستی راستی فکر کرده من نامزدش‌م؟
یه جوری گفت که نتونستم ممانعت کنم و با اکراه بازوش رو گرفتم، نیم نگاهی بهم انداخت و سمت ورودی سینما راه افتادم.

July 4th 2019, 1:29:17 pm

#معرفی_رمان

نهال مهندس ماهر و زبردستی که به پیشنهاد یک شرکت ایرانی برای کار برخلاف خواسته ی خانواده ش، که از قضا خاله و شوهر خاله ش هستند وارد ایران میشه. با رئیس شرکت که مسیح نامی هست آشنا میشه و به واسطه ی اتفاقی که چند روز بعد آمدنش به ایران توسط شخص مزاحمی که از آشناهای قدیمی نهال هست، به اجبار به مسیح حکمت نزدیک تر میشه که این نزدیکی ناخودآگاه پرده از رازهای بزرگی از زندگی هر دو برمیداره...

@romankhooneh

#تب_دیوانگی
مریم سلطانی

July 4th 2019, 4:31:16 pm
Media

@romankhooneh

July 4th 2019, 4:31:16 pm
Media

@romankhooneh

July 4th 2019, 4:31:16 pm
Media

@romankhooneh

July 4th 2019, 4:31:16 pm

#منو_نشکن👆👆

نویسنده:مرضیه.الف

تعداد صفحات:309

داستان من در مورد دختریه که چند ساله عاشقه وهیچ وقت نتونست بفهمه که ایا پسر داستان هم بهش حسی دارد یانه وقتی احساس میکند که دارد عشقش را از دست میدهد تصمیم میگیرد که …… سخن نویسنده: کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم

@romankhooneh

ژانر: #اجتماعی #عاشقانه

منو نشکن

July 5th 2019, 11:27:44 am

#معرفی_رمان

در خانواده سنتی که رسم به ازدواج فامیلی است فروغ غم پرست کوچیک قصه عاشق کیان مغرور و بی پرواست ولی کیان همیشه با سنگدلی اونو از خودش میرونه تا اینکه اونا بزرگ و بزرگتر میشن ، کیان میره به شهر دیگه واسه تحصیل و فروغ و با تموم غصه هاش تنها میزاره و عاشق میشه ، عاشق دیگری و وقتی برمیگرده همه چی عوض شده بجز فروغ که همچنان عشق اونو تو دلش جا داده.. خانواده ها دست بکار ازدواج اونا میشن ولی کیان که عاشقه دیگریست مقاومت میکنه و روز بروز از فروغ متنفر و متنفرتر میشه و فروغ عاشق تر و عاشق تر و قسم میخوره کیان و عاشق خودش کنه اما...

@romankhooneh

#غم_پرست
نیلوفر لاری

July 5th 2019, 1:30:46 pm

‍ ‍ #پارت_صد_سه
گرمای #نفسش که به زیر گردنم میخوره از خود بی خود میشم و خیلی جلوی خودم میگیرم تا روی #تخت پرتش نکنم.
_استاد..... شما خیلی خوش #بویی، میدونستی؟!!!!
با دستام به سمت عقب #هولش میدم و میگم: تو توی حال خودت نیستی ارزو.... لطفا برو بیرون.
عقب نمیره ، که #نزدیکتر هم میشه. دستش که روی گره کرواتم میشه و از هم #بازش میکنه، مستسل بهش خیره میمونم.
_کی گفته اتفاقا خیلی هم حالم خوبه،
من #دوست دارم حسام....
سرش بیشتر به کنار گوشم نزدیک میکنه، ادامه میده: دلم میخواد #کامل و بی قید #حست کنم، تا شاید این اتیش درونم خاموش بشه.
نفسم با #حرص به بیرون فوت میکنم و کنترلم از دست میدم، با حالت #عصبی روی تخت دونفر #پرتابش میکنم و روی تن مستش #خیمه میزنم، سرم به گردنش نزدیک میکنم.
+مطمئنی؟!!
لبخنده #وسوسه انگیزی میکنه و انگشت اشاره اش از زیر چونم تا روی #سینه ام که حالا دو تا دکمه اولش باز شده بود، میکشه و میگه: هیچ وقت به اندازه الان مطمئن نبودم، #استاد.
با دیدن لبای هوس برانگیزش لبام با #خشونت به لبش میکشم که با صدای بر خورد محکم در به دیوار اتاق به #عقب می چرخم و با دیدن صحنه روبه روم به خودم و هوسی که کنترلی روش نداشتم #لعنت میفرستم.
😱🙈😱🙈😱🙈
استادی که با دانشجوی #شیطونش توی اتاق..... و در همون حال گیر #پلیس می افته.
برای خوندن بقیه ماجرا #حساس ارزو وحسام کافی وارد کانال زیر بشید.

💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥
#محدودیت_سنی🔞🔞🔞
#ورود_افراد_بی_جنبه⛔️⛔️⛔️⛔️
رمان #استاد #دانشجویی #خشن #عاشقانه #غیرتی
https://t.me/joinchat/AAAAAEZPVgRT_h61SkokRw

✨✨✨✨✨✨✨✨
برای دومین اثر نویسنده محبوب #خانم_گرمرودی عجله کنید تا کانال خصوصی نکرده.
✨✨✨✨✨✨✨

July 5th 2019, 1:30:46 pm
Loading error

اگر از چنلهای #تکراری و رمانهای #نصفه خسته شدید عضو #رمانکده بشید.
یه‌ کانال #یواشکیه! 🙈📛
#به_هر_کسی_نمی_تونیم_لینکش_رو_بدیم.
مدیر_رمانکده به #زور بنرشو داد.با کلی دعوا و مرافعه و بزن بزن!😢🙈
لیست رماناش رو ببین فقط👇
#ممنوعه 📛
#محرمانه♨️
#دفترچه_خاطرات_خصوصی_بازیگرای_مشهور💅
#عشقی💏💏
#غلیظ 💃💃
#فول_جذاب👩‍🦰👩‍🦰👩‍🦰
#خارجی💋💋💋
#فایلهای_کتابهای_بی_مجوز 💄💄
#هات ♨️♨️
#کل_کلی 🏃‍♀🏃‍♂🚶‍♀
#تینیجری😅😅
#کلاس_بالا💨💨💨
#مخصوص_بزرگسال😚😚😚
#همخونه_ای💑💑💑💑
#پلیسی 🕺🕵‍♂🕵‍♂🕵‍♂🕵‍♀
#صادق_هدایت 🤓🤓🤓
#ترسناک ☠☠☠💀
#گرگینه 😈😈😈
#فضایی👽👽👽
#شریعت (که معروف بود به نوشتنهای اونجوری!!!) 🙈🙈🙈🙈🙈
#هما_پوراصفهانی 😎💄💅💅
خدایی بهتر از این چنل پیدا نمی کنید! لفت بدید دیگه #پیداش نمی کنی!خود دانید!👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAADxldK81SAi9_NqPMQ

July 5th 2019, 1:30:51 pm

این کانال #ترکونده! #خصوصی بشه عمومی بشه،همه #میریزن لینکشو بگیرن!
چون هم #فعاله هم هر دفعه کلی پست #هیجان_انگیز و #باحال داره...
مخصوص #کتابخونای_قهار و #با_انگیزه ست! هم #سرگرمی داره هم زود به زود به روز میشه!
#جوین بده که از دستت نره👇👇♨️📛
خودم که #عاشقشم! 😚👄💋💋

https://t.me/joinchat/AAAAADxldK81SAi9_NqPMQ

July 5th 2019, 1:31:07 pm
Loading error

بالاخره پیداش کردم 😍 یه کانال براتون آوردم که پر از رمان های عاشقوووووونه اس 🥰😍😍هرچی رمان میخواهید میتونید پیدا کنید...
🥳🥳🥳🥳🥳
فقط کافیه که لینک رمان مورد نظرتون کلیک کنیدو عضو بشی👇👇👇

July 5th 2019, 1:31:35 pm

😍مژده 😍مژده
یه #پیشنهاد_عالی برای کسانی که از رمان انلاین خوندن خسته شدن 😁😁



بهترین کانالی که فایل همه ی #رمان_ها با #لیست نویسنده هاشون رو داره😍

رمان های مجازی #جدید هم به محض اینکه تایپشون تموم بشه فایلشون اینجا قرار میگیره😇



_دوس‌داری #جدیدترین رمان‌های آنلاین رو بخونی؟ 👀
_طرفدار رمان‌های #پلیسی هستی؟ 👮‍♂
_دوس‌داری رمان‌های #عاشقانه #رمانتیک بخونی؟👫
_عاشق رمان‌های #طنز و #کلکلی؟🤪
_رمان‌های #ممنوعه 😉
این یک پیشنهاد #عالی و #استثنایی


#صحنه_دار
#اروتیک
#پورن
#بزرگسالان
#هااااات
#عاشقانه
#پلیسی
#تخیلی
#همخونه_ای
#اجتماعی
#طنز

حتما عضو بشید چون همین یه بار میذارم 🙏

https://t.me/joinchat/AAAAAEKU5OqusG6Aq7GtvA

July 5th 2019, 3:29:24 pm
Media

@romankhooneh

July 5th 2019, 3:29:24 pm
Media

@romankhooneh

July 5th 2019, 3:29:24 pm
Media

@romankhooneh

July 5th 2019, 3:29:24 pm
Media

@romankhooneh

July 5th 2019, 3:29:24 pm

#باران_می_‌بارد👆👆
#باران_میبارد

نویسنده:شقایق گلی

تعداد صفحات:445 

مردی از جنس آتش با دنیایی درهم آلوده، سال‌هاست که می‌سوزد و می‌سوزاند؛ اما محکم و پابرجاست. مثل همه‌ی انسان‌های دیگر، در زندگی‌اش دچار خطا و لغزش‌هایی شده است؛ اما خبر از اتفاقاتی که روزگار برایش رقم زده است ندارد. نمی‌داند این سرنوشت برایش بازی‌ای رقم زده است که از درون نابود می‌کند! این بین کسی پا به بازی گذاشت که لطیف بود، زیبا بود، دختر بود. سوءتفاهم شد. همه‌ی آن‌هایی که زود قضاوت کردند لطمه خوردند، ضربه زدند. خون به پا شد اما به نا‌حق! زهرش دامن همه‌شان را گرفت.​

@romankhooneh

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #معمایی #جنایی

باران می بارد
باران میبارد

July 6th 2019, 9:27:18 am

#معرفی_رمان

روایت فوتبالیستی مشهور و محبوب است که ناخواسته میزبان دختری غریب و دوست‌داشتنی و نامزد نزدیک‌ترین دوستش از دیاری دیگر می‌شود، دختری که در کشور خود به خبرنگاری، چالش‌برانگیز مشهور است… جمع شدن پینار و مهرداد در عین غیرممکن‌ها و در عین نواقص و معایب بسیار، پر از احساسات ناب و پاک و معصومانه‌ای‌ست که به عطر و بویی چون قهوه مزین شده… قهوه‌ای از جنس ترک.

@romankhooneh

#قهوه_ترک
سمیرا سیدی

July 6th 2019, 2:32:15 pm
Media

@romankhooneh

July 6th 2019, 2:32:15 pm
Media

@romankhooneh

July 6th 2019, 2:32:15 pm
Media

@romankhooneh

July 6th 2019, 2:32:47 pm

#شکوه_های_یاس👆👆

نویسنده:فروغ ستوده

تعداد صفحات:157

پدر یاس به دلیل فقر دخترش یاس را به ازای مبلغی به خانواده ای شهری می فروشد تا خدمتکار آن خانه شود. یاس با رفتارهای سنگین و با وقار خود در دل پسر آن خانواده پژمان جا باز میکند به طوری که پژمان به خاطر آرزوی یاس که تحصیلات عالیه است رو در روی خانواده خود میایستد. پژمان برای ادامه تحصیلات به خارج میرود و یاس در رشته مورد علاقه خود پرستاری قبول میشود تا اینکه……

@romankhooneh

شکوه های یاس

July 6th 2019, 5:32:02 pm

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❌❌توصیه برای دوستانی که #حوصله رمان انلاین ندارند و طالب رمان #کامل شده اند.😱😉


🔥🔥🔥
🔥خلاصه رمان:داستان مربوط به دوران #شاهنشاهی و شاهینی که #شکنجه_گر و#بازپرس #ساواک هستش؛که شیفته نفس،دختر عمو شیطون و جسورش شده.
چی پیش میاد اگه نفس دلش جای دیگه گیر باشه و یک مرد #قدرتمند و #خشن دست از سرش برنداره و به فکر #مالکیت نفس باشه؟😉


اگر دنبال رمان با شخصیت خشن،مثلث عشقی و با یک دوره و عصر متفاوت هستین به هیچ وجه رمان تو فقط بمان رو از دست ندین که عاشقش میشین🔥

❌❌❌شما میتونید یک مقدار از رمان رو که فایلش سنجاق شده ، بخونین و وقتی که مورد پسندتون بود برای دریافت فایل کاملش به ایدی زیر پیام بدین و ما بقیش رو خریداری کنید❤️
👇👇👇👇
🌺@niikii64
🌺@niikii64
🌺@niikii64
🌺@niikii64

Viewing Telegram channel @romankhooneh (🔞بانکــــ‌‌دار🔞)
This is channel preview
create account to subscribe to this channel, browse for more